الله اکبر

   « الله اکبر! الله اکبر! الله اکبر! عجب شگفتی عظیمی! عجب بهت باشکوهی! عجب و هزاز  عجب که از گیجی و حیرت آن، نه می توانم چیزی بنویسم و نه دلم می خواهد سطوی بنگارم.

   این را هم که می نویسم فقط به خاطر این است که بدانی به یادت هستم و یادگاری از این لحضات داشته باشم روی کوه صفا نشسته ام طواف انجام داده ام، نماز طواف را هم خوانده ایم...

   صدای غوغای جمعیت و همهمه تکبیر گویا عشق، لرزه بر اندام  زمین و آسمان افکنده است. اینجا همه عشق است و شیفتگی و هرچه هست زبان  از بیان آن قاصر است طواف عشق به پایان رسیده است و هنوز سعی شروع نشده است.

   نمی دانم چه بنویسم، اینجا نگاه خدا جاری است

    شهر نبی (ع)

  رهسپار شهر نبی (ص) می شوی. در همان بدو ورود بوی غریبی مشامت را پر می کند! کمی که چشمت به گنبد سبز رسول الله (ص) می افتد انگار تمام عظمت و زیبایی را یک جا در این گنبد خضرا خلاصه کرده اند!

  کمی آنطرف تر چشمت به قبرستان بقیع می افتد، باورت نمی شود، چشمانت تحمل نمی آورند و صورتت مهمان مروارید می شود که دلت سرچشمه  گرفته اند. می گریی... می دانی که قبر یاس پرپر شده پیغمبر نیز اینجاست و تو نمی توانی به کدامین سوی این قبرستان نگاه کنی تا ردی از قبر فاطمه بیابی! دلت آتش می گیرد، وقتی از پشت آن پنجره آهنین دستهایت را دراز می کنی تا فاصله ها را بفهمی! باورت نمی شود در برابر پدر باشد و فرزندانش این گونه گمنام و غریب  خفته باشند! آنجا دیگر اثر از کوچه های بنی هاشم نیست ولی یاد آن در نبض شهر جاریست!